9 و 10 شهریور 87:
موقعی که تو شکم مامانی بودم جام تنگ بود. خیلی تنگ. یه دفعه دیدم یکی پاهای منو گرفت و منو برد توی یه جای روشن. پاهامو گرفته بود تو هوا... مات و مبهوت بودم که زد تو کمرم و من هم زدم زیر گریه... بعد هم دو تای دیگه هی منو فشار دادن... مثلن میخواستن منو تمیز کنن. هی من گریه میکردم و هی اینا یه چیزی میگرفتن جلوی صورتم و من بیحس میشدم. بعد منو پیچیدن لای یه چیزی.... صدای مامانم نمیاومد. من مامانمو میخواستم. منو بردن یه جایی و دو تا خانوم(که بعدن فهمیدم مامان بزرگهام هستن هی قربون صدقهام میرفتن و یکیشون لباس تنم کرد. یه چیز سفتی هم پیچیدن دورم. بعد از یه مدت یکی منو گذاشت تو بغل مامانم. داشتم از گرسنگی میمردم. هرچی زبونم رو در آورده بودم فابده نداشت. مامانی بهم غذا داد. من هم با حرص و ولع مکیدم. آخیش... خوشمزه بودا... همه دورم جمع شده بودن. یکی میگفت چهقدرشکل مامانشه... یکی دیگه میگفت چهقدر پف داره... هی اومدن و رفتن... من هم اصلن چشامو باز نکردم. آخه خیلی روشن بود. من اذیت میشدم. تو شکم مامانی تاریک بود.
اون چیز سفت همهاش دورم بود. گفتم از تو شکم در اومدم راحت شدما! تا یه ذره وول میخوردم و جام باز میشد دوباره سفتم میکردن. هی شیر خوردم و گریه کردم...
صبح که شد مامانی به مامان جون گفت بازش کن... بعد راحت شدم و خوابیدم تا ظهر که مامانی لباسمو عوض کرد و رفتیم خونهی باباجون.
راستی اول صبح هم یه خانومی اومد و یه چیزی کرد تو گوشام. گفت برای تست شنواییه. ده روز دیگه دوباره باید منو بیارن برای همین تست.
من گرمایی هستم و از لباس زیاد خوشم نمیآد ولی یه عالمه کلاه و روسری سرمه چون نباید سرما بخورم.
شب هم عمه و مامان بابایی اومدن پیشم و بهم کادو دادن و یه عالمه قربونم رفتن.
11 شهریور 87:
خواب بودم که یه چیزی رفت تو بازوم... تا خواستم بجنبم یه چیز تیز هم رفت تو پام. این بود که جیغم بلند شد. بعد یه چیزی ریختن تو دهنم. یه خورده مزه مزهاش کردم و ساکت شدم و خوابم برد. اینجور که مامانی میگه، به این چیزا میگن واکسن. اینا برای اینه که من مریض نشم.
بعدش با مامانی و مامان جون و بابایی رفتیم مرکز بهداشت. یه پروندهی بهداشتی برام تشکیل دادن. هی دور سرم رو اندازه گرفتن، پاهامو صاف کردن تا قدمو اندازه بگیرن... وزنم هم شده بود 2850 گرم. میگن همهی بچهها اولش وزن کم میکنن.
بعدش هم مامانی به بدنم روغن زد تا خشکی پوستم کم بشه.
شب هم آقاجون(بابای بابایی) و شوهر عمه با عمه و عزیز خانوم(مامان بابایی) اومدن پیشم.
بعدشم تا صبح خوابم نبرد و نذاشتم کسی بخوابه.
12 شهریور 87:
بازم منو بردند بیرون. برای یه چیزی که بهش میگفتن تست غربالگری. من خواب بودم که دو بار پاشنهی پام سوخت... بار سوم خیلی درد گرفت. من هم جیغ زدم و گریه کردم. مامانجونی به مامانم گفت دو بار اول که نیدل زدن به پاش خون نیومده. بعد نیدل رو عوض کردن و مشکل حل شده. سومیه تیزتر بود که من جیغ زدم خوب...
من چه خواب باشم و چه بیدار، با دستام حسابی صورتمو میمالم. ناخنهام هم خیلی تیزند. مامانم یه دستکش دستم کرده که صورتمو زخم نکنم. امروز برای اولین بار اونا رو با قیچی برام کوتاه کرد.
راستی نافم هم بالاخره افتاد. بعد ازظهر بود که نافم کنده شد. مامانی میگه میخواد نگهش داره!!!
امروز عصر شیر مامانی یه مزهای میداد. دوستش نداشتم. توی یک ساعت سه دفعه شیر خوردم و هی دیدم مزهاش خوب نیست. گذاشتمش کنار. شب پیپیام یه ذره آبکی شد. تا صبح هم گریه کردم و نخوابیدم. یه خورده از شیرم رو هم برگردوندم.
13 شهریور 87:
دلم هنوز درد میکرد. پیپیام هنوز آبکی بود. بعد از ظهر که میخواستن پمپرزمو عوض کنن دو بار پشت سر هم پیپی کردم. بعد هم دوباره استفراغ کردم.مامانی ترسید و گفت باید بریم دکتر. منو بردن دکتر. اونجا معلوم شد مامانی آش رشته خورده بوده. مامانی هی میخواد همه چی بخوره که من عادت کنم. خوب خوشم نمیآد. تازه مامانی به دکتر گفت تمام نخود و لوبیای آش رو ریخته دور. ولی سیر توی آش بوده که من بوی اونو دوست نداشتم. این شد که مامانی شیرشو دوشید و ریخت دور. بعدش من تونستم شیر بخورم. اصلن از اون شیر بوگندو خوشم نمیاومد.
شب برای اولین بار منو بردن حمام. اگه بدونین آببازی چه کیفی داره... نمیدونین که... اول مامانی رفت تو حمام. خودش حمام کرد و وقتی حمام گرم شد مامان جونی منو برد تو. من توی حمام ساکت و آروم بودم. یه کیفی داشت که نگو. منو تمیز کردن و خوب پوشوندن. آخر شب هم شیر خوردم و شب از ساعت 5/1 تا 5 صبح خوابیدم.
ما فعلن خونهی مامان جونی هستیم و من توی تخت پارکم کنار تخت مامانی میخوابم. بابایی شبا میره خونه و هر روز عصر تا شب میآد به ما سر میزنه.
14 شهریور 87
مامانی میگن من امروز خوش اخلاق بودهام. من که نمیدونم خوش اخلاق چیه ولی میدونم امروز بیشتر خوابیدهام و وقتی هم بیدار بودهام کمتر کردهام و بیشتر بازی. عصر که مامانی منو تمیز کرد، قبل از اینکه پمپرزمو ببنده پیپی کردم و شلوار مامانی کثیف شد. مامانی مجبور شد بره حمام. وقتی رفت من دوباره گرسنهام شد و اینقدر جیغ زدم که مامانی مجبور شد با عجله از حمام بیاد بیرون و به من شیر بده. این شد که مامانی تصمیم گرفت شیرشو بدوشه تا من شیر خوردن رو بدون مامانی یاد بگیرم. من هم خوشم نیومد که هی ذره ذره و با قاشق بهم شیر دادن. من دوست دارم مک بزنم. شب که مامانی دوباره بهم نونو داد من با عصبانیت نگاهش میکردم. مامانی ازم ترسید و گفت تو رو خدا غضبناک نگاهم نکن!!!
من چشمامو به زور باز میکنم و وقتی که بازشون میکنم همه هجوم میآرن تا چشمامو ببینن. رنگ چشمام توسیه. درست رنگ چشمای مامانی وقتی که اندازهی من بوده. تا بیدار میشم عین اونایی که هیچوقت غذا نخوردهان، دهنمو باز میکنم و هول میزنم برای نونو. تازه قشنگ یادمه دفعهی قبلی از کدوم نونو شیر خوردهام و سرمو به همون طرف قبلی میچرخونم ولی مامانی از یه ور دیگه بهم نونو میده. وقتی هم شیرمو خوردم و تموم شد، مامانی یا مامان جونی باید بیست دقیقه راه برن و بزنن توی پشتم تا من یه آروغ کوچولو بزنم. مامانی میگه یه حوصلهی حسابی میخواد و یه گوش تیز!
با اینکه الان تابستونه، مامانجونی منو خیلی میپوشونه. هی میترسه سرما بخورم و همهاش میگه تا روز چهلم(شش هفتگی) باید گرم نگهداشته بشم. من تحمل میکنم... عیب نداره...
راستی من به صدا خیلی حساسم. حتی صدای قاشقی که توی بشقاب بخوره منو از جا میپرونه.
17 شهریور 87
امروز شناسنامهی من صادر شد. بابایی از دیروز دنبالش بود.
وقتی بابا به آقاهه که توی ثبت احوال بوده میگه میخواد اسم منو بذاره آرشیدا، آقاهه میگه باید چک کنه ببینه این اسم توی لیست هست یا نه.بابایی به آقاهه میگه تو سایت ثبت احوال دیده و مطمئنه که هست. ولی آقاهه بازم بررسی میکنه.
عصر دوستای صمیمی مامانی اومدن که منو ببینن. من هم فقط خوابیدم تا بگم بچهی مودب و آرومی هستم. هر چی مامانی با دوستاش جیغ زدن و خندیدن، من خواب بودم. تازه خاله نوشین با هلیا اومده بود که دو ماه و نیم از من بزرگتره. ولی خاله ندا، آرتین رو نیاورده بود. آرتین یک سال و دو ماه از من بزرگتره و توی انگلستان زندگی میکنه. خاله نجمه و خاله زهرا هم بهقول مامانی شوهر نداره که! راستی شوهر چیه؟
18 شهریور 87
امروز از صبح دلم درد میکرد. اولش نمیدونستن چهام شده. ولی بعد فهمیدن و بهم گریپ میکسچر دادن که بهتر شدم.
19 شهریور 87
صبح زود منو بردن برای تست دوم شنوایی. نتیجهی تست غربالگری هم اومد و من هیچ مشکلی ندارم.
بابایی دفترچهی بیمهام رو هم گرفت. ولی... خانومه اسممو اشتباهی نوشته آرسیدا. بعد هم گفته دفترچه که تموم شد بگین تا توی بعدی درستش کنم!
20 شهریور 87
باز هم دل درد شدید داشتم و بهم گریپ میکسچر دادن تا خوب بشم.
21 شهریور 87
مامانی منو تنها گذاشت تا با بابایی برن چند تا چیز کوچولو بخرن. بازم مامان جونی با قاشق بهم شیر داد و من بدم اومد و نق زدم. وقتی مامانی بعد از یک ساعت برگشت، چسبیدم بهش و خودمو لوس کردم و تا تونستم نونو خوردم.
مامان ساعت 1 شب بهم نو نو داد. خوردم و خوابیدم ولی از ساعت 45/1 باز دلم درد گرفت. هی گریه کردم و نق زدم و به خودم پیچیدم تا 5 صبح که یه خورده بالا آوردم و دلم راحت شد. بعدش نونو خوردم و بهتر خوابیدم.
این روزا خیلیها میآن دیدن من. ولی وقتی اونا میآن من همهاش خوابم. اونوقت شب تا صبح بیدارم و نمیذارم مامانی بخوابه.
24 شهریور 87
منو بردن مرکز بهداشت. اول خواب بودم. گذاشتنم توی یه سینی. وزنم 500 گرم زیاد شده بود. قدم 3 سانتیمتر و دور سرم 1 سانتیمتر.
من خوش اخلاق بودم. خودشون نخواستن. یه چیز باریک گذاشتن زیر بغلم و به مامانم گفتن دستمو محکم بگیره. خوب من هم خوشم نیومد و جیغ زدم!!!
اینم بگم که تو این مدت هر کاری کردن که منو گول بزنن و بهم بهجای نونو پستونک بدن، گول نخوردم. خیال کردهان من نمیفهمم؟
25 شهریور 87
دل دردم داره خیلی اذیتم میکنه... تا 5 صبح نخوابیدم. هم خودم اذیت شدم هم مامانی.
26 شهریور 87
امروز اومدیم خونهی خودمون. وسایلمون رو جمع کردیم و با مامانی و بابایی و مامان جونی اومدیم خونهی خودمون. اینقدر در و دیوار رو نگاه کردم تا خسته شدم و خوابم برد! اینم بگم که اولین و بیشترین چیزی که توجه منو جلب کرد عکس عروسی مامانی و بابایی بود که هی زل زدم بهش و با نگاه تعقیبش کردم.
28 شهریور 87
من دیشب اصلن نخوابیدم. هی جیغ زدم و گریه کردم. هی مامانی و بابایی منو تکون دادن و راه بردن. صبح ساعت 5/9 تازه خوابم برد.
1 مهر 87
از 5/1 شب بیدار بودم و جیغ زدم. خیلی درد دارم خوب... چیکار کنم. نه گریپ میکسچر فایده داره نه کاراوی میکسچر.
آخرش مجبور شدم پستونک رو قبول کنم. زیاد هم چیز بدی نیست. آخه هی دوست دارم نونو رو بمکم. هی دلم درد میگیره و زیاد میخورم. مامانی میگه پستونک چیز خوبیه.
2 مهر 87
یه روز من خوب خوابیدما! مامانی به بابایی گفت ترسیده که نکنه من مشکلی داشته باشم. نمیذارن آدم خوش اخلاق باشهها...
3 و 4 مهر 87
شب رو که خوب نخوابیدم. هی بیدار شدم و شبر خواستم و نق زدم و بد اخلاقی کردم. هی دلدرد داشتم. روز هم حالم خوب نبود. تا 5/10 صبح بیدار بودم. مامانی و بابایی هی منو تکون دادن... بغل کردن و راه رفتن... صبح هم که مامانی تنها بود. هی بهم گریپ میکسچر دادن ولی باز هم حالم بهتر نشد. من فقط از خستگی خوابم میبره. اگه خوابم عمیق باشه هیچ صدایی از خوای بیدارم نمیکنه فقط با صداهای ناگهانی از جا میپرم. اینو هم بگم که خوابم برام خیلی مهمه. خیلی برای خوابم ارزش قائلم! هنوز هم جلوی مهمونا خوب میخوابم و شب بیدارم و مامانی و بابایی هم باید با من بیدار باشن!
7 مهر 87
سه روزه که من اصلن نمیخوابم و گریههای شدیدم همراه با جیغ مامانم رو میترسونه. دلم خیلی درد میکنه و با هیچی خوب نمیشم. با مامانی و بابایی رفتیم دکتر. دکتر بهشون گفت که من خیلی نفخ دارم. یه خورده کمکم کرد که باد شکمم خالی بشه و بالاخره شب رو خوب خوابیدم. بهشون گفت برام colic ail بخرن تا خوب بشم. یه آزمایش ادرار هم برام نوشت. حالا مامانی مونده که چهجوری نمونه ادرار منو بگیره!
8 مهر 87
یه روز زودتر رفتیم برای چکآپ یک ماهگی.
وزن: 150/4 کیلوگرم
قد:55 سانتیمتر
دور سر: 5/36 سانتیمتر
توی مرکز بهداشت اینقدر جیغ زدم که همه به مامانی گفتن خدا به دادت برسه!
بعدش رفتیم خونهی مامان جونی و مامانی و مامان جونی تصمیم گرفتن از من نمونه ادرار بگیرن. تا عصر 5 تا کیسه ادرار خراب شد تا تونستن ازم نمونه بگیرن. تو یکیش پیپی کردم... یکیشو پا زدم و خراب کردم... یکیش ریخت و به زور 50 سیسی ادرار گرفتن. عصر نتیجهی آزمایش رو سریع گرفت و بردن دکتر. دکتر گفت من عفونت ادرار دارم و باید دارو بخورم!
پ. ن.: البته بعد معلوم شد که عفونت ادراری ندارم. گویا نمونه تمیز نبوده.
اینم یه زنگ تفریح چون چشماتون خسته شد:
من و چند تا از عروسک هام (۲ آبان ۸۷)
در حال تماشای مامانی (۸ آبان ۸۷)