تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday PicLilypie 1st Birthday Ticker آرشیدا
   
آرشیدا
 
 
آرشيو مطالب

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

____________________
مطالب اخير

بامزه ترین عکس

خاطرات ماه چهارم + عکس

خاطرات ماه سوم + عکس

خاطرات ماه دوم + عکس

خاطرات ماه اول زندگی من + دو تا عکس

بازم عکس

نتیجه ی مسابقه

می شه من هم بازی؟؟؟

عکس من

من اومدم

____________________
پیوندهای روزانه

babycenter

نی نی به به

پروفسور سلطان زاده

خانه ادبیات

ترانه های کودکان

کتاب کودک

بریم بازی

اسباب بازی و دكوراسيون اتاق كودك

روانشناسی کودک

فــرزنـــــدان مــــا

آرشیو پیوندهای روزانه

____________________
پیوند ها

یسنا

نونه

ایلیا-سمیه

بولک و لولک

سيبک مهربون

شادونه

آراد

نیروانا

آرش

مارتیا

رومینا

غزل

دلارام

ارغوان

پریسا

شایا

آلا

آرتا

علیرضا

نورا

آراز

شاینا

روبین

ماهان

تیستو و نی نی

بردیا

سپهر

مهدیار

مهديار موش كوچولو

رایان

پسر مرداد

ایلیا-مریم

ایلیا-رویا

ایلیا-نگین

کسرا

طاها

درسا

شین

النا

مانی

آدرینا

یاسمین

امی تیس

ویانا

قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387

بامزه ترین عکس

اینم عکس من برای این مسابقه .

یعنی کسی به من رای می ده ؟

من این جا شش ماهمه و از دیدن مامانم با یه تل چراغ دار تعجب کرده ام.

 
 

شنبه نوزدهم بهمن 1387

خاطرات ماه چهارم + عکس

9 تا 15 آذر 87

عزیزکم... سه ماهگی تو تموم شد و حالا دیگه می‌تونی مچ پای قشنگت رو با دستت بگیری.دور سرت 40 سانتی‌متر، قدت 60 سانتی‌متر و وزنت بدون لباس 6کیلو و نیمه. همه جور صدایی از خودت در می‌آری: آممممممما...آغغغغغغغغغغا... آبببببببببببببا... هاوووووووووو... غغغغغغی... اینگه...

خیلی به من وابسته شدی و این منو که باید برم سر کار نگران می‌کنه. روز دوشنبه تو بغل مامان جونت بودی. مامان جون تو رو برد تو اتاقت تا یه کم با عکسایی که روی کمدت چسبوندیم سرگرم بشی. وقتی با مامان جون برگشتی تو آش‌پزخونه و منو دیدی، یهو بغض کردی و زدی زیر گریه. بغلت کردم و تکونت دادم تا آروم شدی. منو چسبیده بودی و ول نمی‌کردی. باورم نمی‌شه به این زودی به من وابسته شده باشی.

دیگه عملن داری برای عروسکات آواز می‌خونی. اگه سیر باشی و سرحال و تمیز، تا ربع ساعت با خودت و عروسکات حرف می‌زنی و آواز می‌خونی. اونا رو محکم بغل می‌کنی و دو دستی می‌چسبی و می‌بری طرف دهنت.

خودتو برای همه لوس می‌کنی. لبخندهای قشنگ می‌زنی. اگه توی مهمونی باشیم همه‌اش دنبال من می‌گردی و بعد از چند دقیقه که تو بغل بقیه می‌مونی منو می‌خوای و برام گریه می‌کنی.

من و تو با هم خیلی بازی می‌کنیم. پاهاتو خم و راست می‌کنم، دستاتو بالا و پایین می‌برم، دستاتو می‌گیرم و از حالت خوابیده به نشسته می‌رسونم.تو تمام این کارها رو دوست داری و لذت می‌بری. حاضر نیستی زیاد تنها بمونی. حتی به‌مدت 5 دقیقه. همه‌اش دوست داری باهات بازی کنن.

 

16 تا 22 آذر 87

دخترکم... عادت داری وقتی از خواب پا می‌شی تمام صورتت رو با دستای کوچولوت چنگ می‌زنی و زخمشون می‌کنی. هرچی ناخنات رو کوتاه می‌کنم، فایده‌ای نداره.این‌قدر که دیگه مجبورم موقع خواب دستکش بپوشونم بهت.

راستی روز دوشنبه حدود 5 دقیقه تو رو گذاشتم تو روروکت. چون پاهات نمی‌رسید یه پتو تا کردم و گذاشتم زیر پات. خیلی خوشت اومد و همه‌اش با اسباب‌بازی‌های روش ور می‌رفتی و می‌خواستی بخوری‌شون. ولی چون ترسیدم کمرت درد بگیره 5 دقیقه نشده بود که بیرونت آوردم. تو هم هی عروسکا رو نگاه کردی و تا وقتی از اتاق رفتیم بیرون با چشمات تعقیبشون کردی.

وقتی می‌برمت حمام خیلی خوش‌حالی. فقط خوشت نمی‌آد آب بریزن رو سرت. هی چشات رو می‌بندی و سرت رو می‌آری بالا و بعضی وقت‌ها هم گریه می‌کنی. وقتی هم با بابایی می‌فرستمت بیرون این‌قدر گریه می‌کنی و جیغ می‌زنی تا خودم بیام بیرون و آرومت کنم. نمی‌دونم چی‌کار کنم که این‌همه گریه نکنی. بی‌چاره بابایی یا مامان جونت رو کلافه می‌کنی.

از پاک کردن بینی هم بدت می‌آد. وقتی بینی‌ت کیپ می‌شه باید برات هزار جور ادا دربیارم تا اجازه بدی تمیزشون کنم. آخر سر هم جیغ و دادت بلند می‌شه.

عروسک‌هات رو خیلی قشنگ با دستات می‌گیری. به تماشای دستای من هم خیلی علاقه داری. وقتی با هم راه می‌ریم و اسم اشیا رو برات می‌گم خیلی با دقت گوش می‌کنی. صداها رو که برات تلفظ می‌کنم به دقت نگاهم می‌کنی و دهنت رو تکون می‌دی و گاهی موفق می‌شی تقریبن به همون شکل درشون بیاری.

موهات حسابی در حال ریختنه و پشت سرت خیلی خالی شده. فکر کنم دو تایی با هم داریم کچل می‌شیم!!!

از خواب که بیدار می‌شی خیلی خوش‌اخلاقی و تا بهت سلام می‌کنم لب‌خندهای قشنگ می‌زنی و دست و پات رو برام تکون می‌دی.

 

23 تا 29 آذر 87

دی‌شب که بردمت حمام، متوجه شدم زیر بغل راستت، زیر همون بازویی که واکسن ب ث ژ برات تزریق شده بود، سفت شده. ظاهرش چیزی رو نشون نمی‌داد ولی وقت روغن زدن به بدنت متوجه شدم به اندازه‌ی یه فندق سفت شده. با چیزایی که شنیده‌ام و خاله جونت هم برام گفته و با تماس با دکترت، باید صبر کنم خودش بزرگ و سفید بشه و سر باز کنه و اصلن نباید دست‌کاری‌ش کنم. الان زیر بغلت درد می‌کنه و ما مواظبیم که تو رو یه جوری بغل کنیم که دستمون به زیر بغلت نخوره.

این روزا گاهی وقتا می‌خوای روی دست چپ یا راستت بغلتی ولی وسط راه پشیمون می‌شی. به‌خصوص که زیر بغل راستت هم درد می‌کنه و روی دست راست اذیت می‌شی.

هر روز تو رو چند بار روی شکمت می‌خوابونم که اصلن خوشت نمی‌آد و زود غر می‌زنی. زیاد از خوابیدن خوشت نمی‌آأ و همه‌اش دلت می‌خواد بشینی یا وایسی. عاشق این هستی که کمرت به شکم ما باشه و بغلت کنیم تا همه جا رو خوب ببینی.

دو تا دستتو به هم قلاب می‌کنی و با هم می‌خوری‌شون.

سعی دارم خوابت رو تنظیم کنم. تو زودتر از ساعت 1 شب نمی‌خوابی. حتی اگه بخوابونمت زود بیدار می‌شی و هرچی که باهات حرف نزنم و همه‌ی چراغ‌ها هم خاموش باشه تاثیری نداره. ولی خوابت طولانی‌تر شده و این روزها من و بابایی به‌تر می‌تونیم بخوابیم.

البته یه بار که نصفه شب بیدار شدی و 45 دقیقه جیغ زدی من تسلیم نشدم و بالاخره خوابت کردم.

گاهی وقتا این‌قدر سخت می‌خوابی که مجبورم به حالت نشسته تکونت بدم تا خوابت ببره چون از خوابیدن روی دست متنفری و دوست داری بشینی!

پاهاتو خیلی بالا می‌آری و بعد هم محکم می‌کوبی به زمین. اونا رو می‌ذاری روی هم و با دستات می‌گیری‌شون. توپ های کوچولوت رو خیلی قشنگ با دو تا دستات می‌گیری و سریع می‌بری به طرف دهنت.

اگه لباسای من رنگی باشه بهشون زل می‌زنی و باهاشون بازی می‌کنی.همه جور صدایی از خودت در می‌آری: ممممممما... اومممممممما... اوبببا... گاگگا... گگگی...

جلوی آینه برای خودت لب‌خند می‌زنی و ذوق می‌کنی. هی با دستت آینه رو لمس می‌کنی. دهنت رو هم می‌بری به طرف آینه تا اون دخترک خوش‌مزه‌ی توی آینه رو بخوری.

شیشه‌ی شیرت رو با دوتا دستت می‌گیری و چندین ثانیه می‌تونی تنهایی نگهش داری.

همه چیز رو ملچ و ملوچ کنان می‌خوری. از دست من و خودت گرفته تا اسباب‌بازی‌هات.

اگه من و بابایی با هم حرف بزنیم و به تو توجه نکنیم، بلند بلند غر می‌زنی و صدامون می‌کنی. خوبه... از همین الان می‌خوای نذاری که ما با هم خلوت کنیم؟

عاشق موبایل و دوربینی. کافیه بگیریم جلوی صورتت تا دیگه اون کاری رو که تا دو دقیقه‌ی پیش انجام می‌دادی رها کنی و خیره بشی به اونا. تلویزیون رو هم خیلی دوست داری که البته من زیاد نمی‌ذارم نگاه کنی چون نه برای چشمات خوبه نه برای رشد فکری‌ت.

فقط یه عادت بد داری... برای همه چیز جیغ می‌زنی: خوابت بیاد درد داشته باشی، بی‌حوصله باشی، گرسنه باشی... و حتی سیر باشی و نخوای بخوری!!

 

30 آذر تا 6 دی 87

امسال اولین شب یلدا رو با عزیز و آقاجون گذروندی. البته یه نیم ساعتی هم پیش باباجونی و مامان جونی بودیم. شب دیر رسیدیم خونه و خوابت به هم ریخت. توی ماشین خوابت برد و بعد ساعت 1 بیدار شدی و سه و نیم خوابیدی.

موقع شیر خوردن خیلی شیطنت می‌کنی. هزار جور می‌چرخی و وول می‌خوری تا یه ذره شیر بخوری. البته وسطش هم هی به من نگاه می کنی و لبخند میزنی و کلاه سرم میذاری. هنوز هم نونو رو به شی‌نو ترجیح می‌دی(شی‌نو همون شیشه‌ی شیرته) و موقعی که خوابت بیاد فقط اون رو می‌خوری.

وقتی زیر گلون رو می‌بوسم ذوق می‌کنی و یه عالمه می‌خندی. اونم خنده‌های صدادار و با قهقهه. می‌دونی صدای خنده‌هات چه‌قدر قشنگه؟

همه‌اش به سمت چپ خم می‌شی ولی نمی‌غلتی.

این‌بار یه چند روزی زود‌تر بردیمت دکتر. گفت وزنت برای آخر شش ماه خوبه و یه ذره زیاده... تپلوی مامان. وزنت بدون لباس 7 کیلو بود.

روز جمعه رفتیم باغ آقاجون. البته بابایی نتونست بیاد چون باید می‌رفت سر کار. هوا خیلی سرد بود و تو رو خوب خوب پوشونده بودیم. ولی شب که برگشتیم خیلی گریه کردی و وقتی حوله‌ی گرم روی تنت گذاشتم آروم شدی. تن کوچولوت درد گرفته بود عزیز دلم...

 

 

 

عزیزم... نزدیک چهارماهه که ستاره‌ی شب‌های من شده‌ای. قربون اون لب‌خندهای شیرین و قشنگت برم.

 

 

 

حالا عکسای قشنگت رو ببینیم:

 

 

فرشته‌ی کوچولو خوابیده

خانوم خانوما از حمام برگشته

خنده‌ای از ته دل

از خستگی نشسته خوابت برده

توپ‌بازی

شیطنت

 این عکس ها مربوط به همون ماه چهارمه. از اواسط آذر تا ششم دی ماه.

 
 

دوشنبه سی ام دی 1387

خاطرات ماه سوم + عکس

9 آبان 87

امروز وارد ماه سوم زندگی‌ام شدم.

ولی شروع خوبی نبود. شب پیش از یک و نیم شب تا 6 صبح بیدار بودم و جیغ زدم تا حدی که مامانی و بابایی رو دیوونه کردم.

صبح ساعت 8 بیدار شدم و مامانی بهم لباس پوشوند تا بریم بیرون. من که نمی‌دونستم کجا داریم می‌ریم. از بس خسته بودم دوباره خوابم برد. مامان می‌گفت بارون می‌آد. رفتیم یه جایی که مامانی بهش می‌گفت مرکز بهداشت. اول تعطیل بود. مجبور شدیم برگردیم تو ماشین. من خواب بودم هنوز. یه دفعه احساس کردم یه چیزی ریختن تو دهنم. خوردمش. آخه تو این مدت این‌قدر داروهای جورواجور به من داده‌ان که دیگه همه چی می‌خورم. بعد یهو پای چپم سوخت... بعد هم پای راستم. یه عالمه جیغ زدم و فریاد کشیدم. بعد از خستگی گیج شدم. تو ماشیین که رسیدیم مامان یه چیز تلخ ریخت تو دهنم و بعد بهم شیر داد. خوردم و آروم‌تر شدم. بعد هم خوابم برد.

وزنم 5530 گرم، قدم 5/57 سانتی‌متر و دور سرم 2/38 سانتی‌متر شده.

ظهر یه چیزی زیر بغلم گذاشتن ولی از بس جیغ زدم و تکون خوردم مامان یه نوار گذاشت روی پیشونی‌م. بعد هی گفت آخی... بچه‌ام داغه و تب داره. من هم هی خودمو لوس کردم. تا صبح هی مامان اون چیز خیلی تلخ رو بهم داد و من هم خوردم. پای چپم خیلی درد می‌کرد. تا تکونش می‌دادم جیغم در می‌اومد. من هم تصمیم گرفتم دیگه تکونش ندم. فعلن پای چپم رو تکون نمی‌دم و فقط با پای راستم به مامان ضربه می‌زنم. (می‌دونین پای چپ و راست رو از کجا بلدم؟ از بس مامان موقع عوض کردنم هی می‌گه: پای چپتو بده... پای راستتو بده...)

 

11 آبان 87

حالم دیگه خوب شده و تب ندارم. پاهامو هم تکون می‌دم و تازه بالا هم می‌برمشون. می‌گیرمشون بالا و میزنم به زمین.

اگه چیزی باشه که براش ذوق کنم، مثل لوستر یا آویز بالای تختم، از خودم صدا در می‌آرم و جیغ می‌زنم. جوری که مامان خیال می‌کنه من گریه کرده‌ام. بعد می‌آد سراغم و می‌بینه من حالم خیلی هم خوبه.

 

12 آبان 87

باز منو بردن دکتر. یه دکتر جدید که خاله آرام معرفی کرده بود. وزنم به 5700 گرم رسیده. دارم تپل می‌شما!

دکتر گفت یه داروی گیاهی درست کنن وبهم بدن تا دل‌دردم به‌تر بشه. بهش می‌گفتن پونه. تا رسیدیم خونه بابایی برام پونه و نبات دم کرد و یه‌ذره بهم دادن خوردم. مزه‌اش یه جوری بود. هرچی هم قیافه‌مو تو هم کردم باز زورکی بهم دادن.

 

 15 آبان 87

امروز صبح مامان جونی اومد خونه‌‌مون. مامان لباسمو کرد تنم و منو گذاشتن تو کالسکه و با مامان جونی رفتیم بیرون. توی راه خوابم برد و نفهمیدم کجا رفتیم. وقتی بیدار شدم تو رختخوابم بودم. ولی مامانی به بابایی گفت که برام حساب پس‌انداز مسکن باز کرده. من که نمی‌دونم چیه ولی حتمن چیز خوبیه که آقای بانکی وقتی از مامان پرسیده دخترتون چند سالشه و مامان گفته دو ماه، آقای بانکی  گفته خوش به حالش!

مامانی به بابایی یه چیز دیگه هم گفت... گفت دو روزه شیرش کم شده! نکنه به من نونو ندن که بخورم؟

راستی از وقتی پونه می‌خورم یه ذره به‌تر شده‌ام.

 

17 آبان 87

امروز روز خیلی خوبی بود. رفتیم دیدن عمو حمید که از مسافرت اومده. من یه عالمه عروسک گیرم اومد. عمو حمید برای من بیش‌تر از همه کادو آورده بود. من که خیلی خوش‌حال شدم.

 

ولی... شب که اومدیم خونه مامانی منو وزن کرد. هنوز همون 5700 گرم... مامانی و بابایی خیلی ناراحت شدن. آخه چرا من تپل نشده‌ام؟

 

راستی از پیشرفت‌هام بگم. خیلی تلاش می‌کنم تا چیزایی رو که دور و برم هست با دست بگیرم. به اسباب بازی‌هایی که نزدیکم باشه ضربه‌های محکم می‌زنم و براشون ذوق می‌کنم و جیغ می‌زنم. مامان جون می‌گه سطح هوشیاری‌ام خیلی بالاست-این دیگه چیه؟-

همه می‌گن مامانی منو بغلی کرده. آخه تحمل تنهایی ندارم. حداکثر نیم ساعت تا سه ربع ساعت با اسباب‌بازی‌هام سرگرم می‌شم. بعدش مامانم باید منو بغل کنه و راه ببره. تازه اگه منو بذارن تو کریرم، هی گردنمو بالا می‌آرم یعنی که منو بغل کنین وگرنه عصبانی می‌شم.

 

19 آبان 87

امروز دوباره شیشه‌ی شیر رو گذاشتن توی دهنم. ولی مزه‌اش فرق می‌کرد. خوب نخوردم. خوشم نیومد. ماماجون می‌گفت شیر خشک. ولی من نونوی مامانمو بیش‌تر دوست دارم.

 

20 آبان 87

دل‌دردم به‌تر شده. خیلی به‌تر. مامانی باورش نمی‌شد. مامان جون می‌گه به خاطر شیر خشکه. من هنوز هم خیلی کم شیر خشک می‌خورم. روزی دو بار و هر بار حداکثر 2 پیمانه. تازه وقتی خوابم بیاد یا بداخلاق و بی‌حوصله باشم اصلن لب نمی‌زنم.

 

21 آبان 87

مامان دوباره منو وزن کرد. 5 کیلو و 800 گرم. مامانی خوش‌حال شد. آخه من 100 گرم وزن اضافه کرده‌ام.

 

من نمی‌دونم چرا خودم بلد نیستم بخوابم. حرف که نمی‌تونم بزنم... وقتی خوابم می‌آد جیغ و داد می‌کنم و نق می‌زنم. اون وقت مامان بغلم می‌کنه و برام لالایی می‌خونه. اون وقت من سرمو می‌برم تو بازوش و قایم می‌کنم تا خوابم ببره.

وقتی می‌ریم حموم توی آب خیلی لذت می‌برم. حتی اگه خوابم هم بیاد صدام در نمی‌آد. ولی تا می‌خوان لباس بپوسن بهم همه‌ی ناراحتی‌هام یادم می‌آد... جیغ می‌زنم و به هیچ راهی آروم نمی‌شم مگه این‌که مامانم کارشو تمموم کنه و بیاد بیرون و منو بغل کنه و بهم شیر بده تا آروم بشم.

وقتی‌ می‌خوان ازم عکس بگیرن خیره می‌شم به دوربین و دیگه شیرین‌کاری رو فراموش می‌کنم. دقیق می‌شم و نمی‌خندم. به خاطر همین وقتی می‌خوان از خنده‌ام عکس بگیرن یکی حواسمو از دوربین پرت می‌کنه و باهام بازی می‌کنه تا اون یکی ازم عکس بگیره.

یه چیز دیکه.... وقتی مامان می‌خواد بهم شیر بده همین که نونو رو می‌بینم هول می‌شم و ذوق می‌کنم و خیره می‌شم بهش و دهنم و باز می‌کنم. اگه دیر بهم بدن گریه می‌کنم.

 

23 آبان 87

من چند بار باید بگم که مامانم دائم باید جلوی چشمم باشه. من تو بغل مامانی خوابم برد ولی زود بیدار شدم. بیدار که شدم مامانمو ندیدم. مامان جون منو بغل کرد. من هم گریه کردم و جیغ کشیدم و فریاد زدم... این‌قدر که مامان جون زنگ زد به مامانی و گفت زود برگرد... من از خستگی خوابم برد. بازم زود بیدار شدم و وقتی دیدم مامانی بالای سرمه براش خندیدم و ذوق کردم. مامانی بهم گفت: « آخه دخترم وقتی خواستم برم سر کار می‌خوای چه‌کار کنی؟» من دلم نمی‌خواد مامانم جایی بره. می‌خوام همه‌اش پیشم باشه.

 

25 آبان تا اول آذر 87

قدم 60 سانی‌متره و وزنم 6 کیلو. به خاطر این‌که شیر خشک می‌خورم کم‌تر دل‌درد دارم. با شیشه‌ی ضد نفخ به‌تر شیر می‌خورم. روزی سه وعده و فقط صبح‌ها سه پیمانه. بقیه‌اش دو پیمانه. تازه آخراش نمی‌خورم و بهونه‌ی نونو رو می‌گیرم.

من خیلی به دستام نگاه می‌کنم. بعد دستمو می‌آرم طرف صورتم و می‌کشم به صورتم. دلم می‌خواد بدونم تو صورتم چه خبره. بعضی وقتا صورتم درد می‌گیره. آخه صورتم رو با دستام زخم می‌کنم. هر چی مامان ناخنام رو کوتاه می‌کنه من بازم یه راهی پیدا می‌کنم که صورتمو زخم کنم. مامانی می‌گه این همه صورتت رو متر نکن! یعنی چی؟ خوب خوشم می‌آد با خودم بازی کنم.

مامانی دست و پاهامو ورزش می‌ده و من خوشم می‌آد و کیف می‌کنم. دیگه می‌تونم اسباب‌بازی‌هامو بگیرم.

خیلی خیلی تف درست می‌کنم. تمام لباس و پیش‌بندم رو خیس می‌کنم.وقتی گریه می‌کنم این‌قدر خودمو تکون می‌دم و کمرمو خم می‌کنم که مامان می‌ترسه از دستش بیفتم. تازه از بس گریه کردم مامانی با موبایلش صدای گریه‌مو ضبط کرد.

 

این اواخر دیگه تو بغل بابایی هم نمی‌مونم و فقط مامانی‌م رو می‌خوام. مامانی سعی کرده خوابمو تنظیم کنه. حالا دیگه شبا به‌تر می‌خوابم. دی‌شب(سه‌شنبه) مامانی یه عالمه باهام بازی کرد تا خسته بشم و زود نخوابم. این شد که تا صبح راحت خوابیدم.

 

صبح‌ها که پا می‌شم خیلی خوش‌اخلاقم و اول یه لب‌خند قشنگ برای مامانم می‌زنم. بعد مامان برام می‌خونه: سلام سلام الماس کوه نورم... سلام سلام دریای عشق و شورم... سلام سلام دخترک صبورم... صبح شده... آرشیدا گرسنه‌اس... برم براش شیر بیارم... خوش‌مزه‌ی خوش‌مزه... بعد که برام شیر آورد بغلم می‌کنه و با هم می‌ریم روی مبل و مامانی بالش نرمشو می‌ذاره زیر دستش و منو بغل می‌کنه و شیر می‌خورم. بعد پمپرزمو عوض می‌کنه، خودش صبحانه می‌خوره و  یه عالمه ورزش و بازی و شعر با عروسکا و جغجغه‌هام. تازه مامانی اسم همه‌شون رو هم برام می‌گه. یک ساعتی که گذشت من بهونه‌ی نونو می‌گیرم و مامانی بهم نونو می‌ده. بازم بازی می‌کنیم. دو سه ساعت که از بیداری‌ام گذشت، من بهونه می‌گیرم و خسته می‌شم و خوابم می‌آد. باز مامانی منو می‌خوابونه و ممکنه من بین نیم ساعت تا دو ساعت و نیم بخوابم. این برنامه‌ها تا شب ادامه داره و البته من بعدازظهرها یه ذره بی‌حوصله و بداخلاق می‌شم. اصلن هم معلوم نیست توی هر وعده چند ساعت بخوابم.

 

روز سی‌ام آبان بود که دیگه از تماشای دستام خسته شدم و تصمیم گرفتم بمکمشون. این‌قدر خوش‌مزه‌ان که نگو. وقتی هم می‌مکم ملچ ملوچ صدا می‌ده و خوشم می‌آد.

 

این‌قدر تف درست می‌کنم و حباب می‌شازم که مامانم می‌گه باید با شرکت آب و فاضلاب تماس بگیرم. شما می‌دونین یعنی چی؟

 

از 2 تا 8 آبان 87

من برای هیچ‌کس به اندازه‌ی مامانم نمی‌خندم. خودمو براش لوس می‌کنم و لب‌خند می‌زنم جوری که همه می‌گن ببین برای مامانش چی‌کار می‌کنه. بعد هم مامان بغلم می‌کنه و گردنمو می‌بوسه.

من عاشق بازی‌ام. ولی تنهایی بازی کردنو دوست ندارم. دوست دارم همه باهام بازی کنن و من هم سر و صدا کنم و ادا در بیارم.

روز دوشنبه خاله میترا با پسرش اومده بود دیدنم. چون خیلی نی‌نی دوست داره از مامانم خواست منو ببره حمام. خیلی خوب بود و من دوست داشتم. بعد هم منو با حوله از حمام در آوردن و بردن تو اتاق که حسابی گرم شده بود.

روز سه‌شنبه  مامان منو وزن کرد. وزنم با لباس 6500 گرمه.

روز چهارشنبه هم برای اولین بار دستامو به هم قلاب کردم.

 

من فقط یه عادت بد دارم... وقتی خوابم می‌آد نمی‌تونم خودم بخوابم. بداخلاقی می‌کنم و وقتی مامان می‌خواد منو بخوابونه خیلی جیغ می‌زنم. خوب نمی‌تونم بخوابم چی‌کار کنم؟

روز جمعه من برای اولین بار با صدای بلند قهقهه زدم. آخه مامانی گردنمو بوسید اونم پشت سر هم. بعد هم یه صدای جدید در آوردم: بااااااااااااااااااااااااااااااووو....

 

 

یه چیز دیگه. مامانی می‌گه چون می‌خواد برای من ابراز احساسات کنه و این‌جوری که من قصه‌مو تعریف می‌کنم نمی‌تونه، از این به بعد بیش‌تر خودش براتون می‌نویسه و از من می‌گه. بفرما مامان مری. ما که زورمون به شما نمی‌رسه.

 

اینم چند تا عکس برای چشمای خسته‌ی شما:

آرشیدای جدی

آرشیدای خندان

آرشیدای ذوق‌زده

آرشیدا کم‌کم خسته می‌شود (۱۱ آذر ۸۷)

آرشیدای متحیر توی کالسکه (۱۷ آذر ۸۷)

 

 
 

یکشنبه یکم دی 1387

خاطرات ماه دوم + عکس

توی ماه اول من خیلی کارها یاد گرفته‌ام.مثلن نونوی مامانی رو با لثه‌هام سفت می‌کَنَم و می‌کشم تا مامانی حسابی دردش بگیره و جیغ بزنه. کم می‌خوابم. تو بیداری کم می‌خندم. ولی توی خواب برای خودم حسابی خوشم و می‌خندم. از روز 25 یا 26 وقتایی که مامان می‌خواد پمپرز منو عوض کنه، زل می‌زنم به کشوهای بغل تختم که کنار تخت تعویضمه. براشون آواز می‌خونم و ذوق می‌کنم. مامانی می‌گه:« اگه من می‌دونستم این کمد چی داره که این‌جور بهش زل می‌زنی...» ولی من که بهش نمی‌گم! تازه عروسکای بالای تختم که می‌چرخن خیلی قشنگن و دوستشون دارم. هر وقت بیدار می‌شم با دقت بهشون زل می‌زنم.

 

11 مهر 87

من هم‌چنان دل‌درد دارم. امشب از بس گریه کردم بابایی موبایلشو برداشت و یه ترانه قشنگ برام گذاشت... من یه خورده آروم شدم. مامانی می‌گه: «نمی‌دونم کدوم جد ما تاجیک بوده!» آخه این ترانه مال یه خانوم تاجیکه. خوب من دوستش دارم... چی کار کنم. بابایی ترانه رو روشن می‌کنه و راه می‌ره و منو تکون می‌ده تا آروم بشم... بعدشم نوبت مامانیه.

 

من کم‌کم دارم سعی می‌کنم گردنمو صاف نگه دارم. هی گردنم تکون می‌خوره ولی من از رو نمی‌رم. سر شونه‌ی مامانی که هستم هی سرمو صاف می‌کنم و همه جا رو نگاه می‌کنم. بعد یهو به قول مامانی هد می‌زنم. مامانی باید خیلی حواسشو جمع کنه که سر من به سر و شونه‌اش نخوره. موقع تعویض هم این‌قدر دست و پا می‌زنم که بیا و ببین. تشکچه‌ی تعویض و هرچی رو که زیر پامه به‌هم میریزم. مامانی همیشه سمت راست من می‌شینه. منم هم پاهامو کج می‌کنم و هی به پاهای مامانی می‌کوبم. دیگه این جهت رو حفظ شده‌ام. تا منو می‌خوابونن روی تشکچه، دنبال یه پا می‌گردم که محکم بهش ضربه بزنم!

 

13تا 17 مهر  87

امروز از بس نق زدم و نخوابیدم، مامانی یه فکری به سرش زد... یه ترانه گذاشت و شروع کرد به رقصیدن. من که خیلی خوشم اومده بود زل زدم بهش و هی نگاهش کردم... اون‌قدر رقصید که خسته شد و داشت از حال می‌رفت!!!

 

مامانی هزار جور شعر و آواز برام می‌خونه و من هم زل می‌زنم بهش. از خروس زری پیرهن پری گرفته تا یه دختر دارم شاه نداره... و من بهش زل می‌زنم. تازه از خودشم شعر اختراع می‌کنه برام.

 

دل‌درد من هم‌چنان ادامه داره و فقط با دارو آروم می‌شم. مثلن با کولیک اید.

 

18 مهر  87

 

امروز منو بردن یه دکتر دیگه. اون به مامانی گفت لبنیات نخوره تا دل من کم‌تر درد بگیره. تازه گفت عفونت ادرار ندارم و نمونه تمیز نبوده. خیال مامانم راحت شد.  خوش‌حال شد و به بابایی گفت چرا بعضی دکترا این همه آدمو می‌ترسونن؟ راستی وزنم 4650 گرم، دور سرم5/36 و قدم 56 سانتی‌متر بود.

امروز برای اولین بار رفتم خرید. یکی از لباسایی که مامان‌جونی روی سیسمونی برام خریده بود، نپوشیده کوچیک شده بود و مامانی تو همون مغازه برام عوضش کرد.

 

19مهر 87

بالاخره 40 روزه شدم. مامانم امروز کلاهمو در آورد. از بس همه گفته بودن تا چهل روزه نباید سرما بخورم مامانم حرف گوش کرد و حالا دیگه سرم راحت شد. این‌قدر خوبه... راحت شدما...

 

21مهر 87

امروز مامانی و بابایی رفتن خرید. من تو ماشین تو بغل مامان جونی بودم که بیدار شدم. بعد یه نگاه  به صورت مامان جونی کردم و دیدم ای وای! این که مامانم نیست! لبامو جمع کردم و خواستم گریه کنم که مامان جونی منو تکون داد و باهام بازی کرد تا آروم شدم. مامانم زود اومد و من رفتم تو بغلش و شیر خوردم و چسبیدم بهش.

من خیلی خوب مامانم رو می‌شناسم و حاضر هم نیستم ازش دور باشم.

 

22 مهر 87

امروز برای اولین بار بدون مامان حونی رفتم حمام. مامانم می‌ترسید منو تنهایی حموم کنه. با مامانیی و بابایی رفتم حمام و مامانی منو گذاشت رو ابر حمام که تازه برام خریده بود(مرسی خاله مهروش) و منو حمام کرد. من هم که عاشق حمام. فقط خوشم نمی‌آد آب رو خالی کنن رو سرم. وقتی هم حمام تموم می‌شه و می‌خوان لباس تنم کنن جیغ می‌زنم. خوب همون جوری لخت کیفش بیش‌تره!

24 مهر 87

اگه بدونین امروز چی شد...

رفتیم عروسی خواهر خاله جون(من به زن‌داییم می‌گم خاله جون).

ولی من خوشم نیومد و زود برگشتیم. حالا می‌گم چرا:

با این‌که شب فبلش خوب نخوابیده بودم، صبح دختر خوبی شدم و خوب خوابیدم تا مامانی به کارهاش برسه. مامان جونی هم بعد از ظهر اومد تا دوست مامانی بتونه موهای مامانی رو درست کنه. بعدش باباجونی اومد دنبالمون و قرار شد همه با ماشین باباجون بریم که دو تا ماشین نبریم. من دختر خوبی بودم. خوابیده بودم که رسیدیم به یه جای سرد. بعدش مامانی منو گذاشت تو کالسکه‌ام و تا رفتیم که بشینیم من بیدار شدم. اصلن هم از شیر دوشیده‌ی مامانی تو شیشه خوشم نیومد و جیغ زدم. مامانی مجبور شد همون‌جا پشت به همه بشینه و بهم شیر بده. بعدش خوابم برد. یهو یه صدای وحشت‌ناک اومد... من ترسیدم و از خواب پریدم. جیغ کشیدم. این‌قدر ترسیده بودم که فقط تونستم جیغ بکشم. مامانی پتو رو پیچید دورم و منو برد بیرون. صدا کم‌تر شد ولی من هنوز می‌ترسیدم و جیغ می‌زدم. تصمیم گرفتیم با ماشین دایی جون برگردیم خونه. مامانی سعی کرد به من شیر بده ولی من این‌قدر ترسیده بودم که نونو رو هم نمی‌خواستم. بالاخره وقتی راه افتادیم و ماشین تکون خورد من شیر خوردم و آروم شدم. وقتی رسیدیم خونه یک ساعت خواب بودم. ولی بعدش بیدار شدم و تا صبح گریه کردم. این‌قدر اعصاب کوچولوم خرد شده بود... مامانی هم گریه‌اش گرفته بود. پشیمون شده بود که رفتیم عروسی. خوب تقصیر من نبود که... ترسیدم....

 

27 تا 30 مهر  87

مامانی هی می‌ره رو وزنه، خودشو وزن می‌کنه، بعد منو بغل می‌کنه ببینه با هم چند کیلوییم. اینه که من امروز 5100 گرم هستم و قدم هم58 سانتی‌متره.

چند روزیه راستکی می‌خندم. یعنی وقتی مامانم باهام حرف می‌زنه بعضی وقتا جوابشو می‌دم و می‌خندم.

وقتی مامانم هست آرومم. اگه بفهمم دور و برم نیست نق می‌زنم. مثلن وقتی منو می‌شوره و بعدش می‌خواد بره دست خودشو بشوره، غر می‌زنم. اون وقت صدای مامانی رو می‌شنوم که می‌گه: دخترم... خانومم... اومدم... مامایی دوستت داره... الان می‌آد... نترس گل من... بعد برام می‌خونه: سلام سلام عشق کوچولو من همین‌جام  به جز خنده‌ی قشنگت هیچی نمی‌خوام...

(اینو خودش برام ساخته) بعد من گوش می‌دم و آروم می‌شم تا بیاد و ببینمش.

 

1 تا 4 آبان 87

حالا دیگه شکل مامانی نیستم. همه می‌گن شده‌ام عین دایی جون. یه عکسی دایی جون داره که مال بچگی‌هاشه و همه می‌گن من عین اون عکسم.

تازه صداهای آغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغو... غغغغغغغغغغغغغغغغ.... آغغغغغغا... غغغغغغییییییییی رو هم یاد گرفته‌ام از خودم در بیارم. وقتی باهام حرف می‌زنن هی جیغ می‌زنم. ذوق می‌گنم و دهنمو به هزار شکل در می‌آرم تا شاید بتونم حرف بزنم و جواب بدم. ولی نمیشه.

 

5 آبان 87

دی‌شب چه شبی بود...

آخه روز جمعه برای من گوسفند کشته بودن و عصر شنبه یعنی دی‌روز مامانم یه‌خورده جیگرشو خورده بود. تا 3 نصفه شب جیغ زدم و فریاد کشیدم از دل‌درد. این‌قدر دلم درد می‌کرد که نگو... بالاخره ساعت 1 با بابایی و مامانی سوار ماشین شدیم و این‌قدر بابایی منو گردوند تا آروم شدم و خوابم برد. مردم از دل‌درد...

من یه خورده از تاریکی و تنهایی می‌ترسم. اگه بیدار شم و تاریک باشه، می‌ترسم و جیغ می‌زنم. مثل امروز. مامانی منو خوابونده بود توی کالسکه‌ام و برده بود تو اتاق خودم تا سر و صدای کارهاش منو بیدار نکنه. بیدار شدم دیدم هیچ‌کس نیست... تاریک هم بود... وقتی صدا دادم کسی نیومد سراغم. من هم ترسیدم و چنان جیغی از ترس کشیدم که مامانی به سرعت خودشو رسوند بهم  تا آرومم کنه. تا مامانی بغلم کرد دیدم تنها نیستم و ساکت شدم. مامانی می‌گه جغی که از ترس می‌زنم خیلی سوزناکه.

سوزناک یعنی چی؟؟؟

 

 6 آبان 87

امروز خاله نوشین و دخترش که دو ماه و نیم از من بزرگ‌تره اومدن دیدن من و مامانی. خاله نوشین یکی از دوستای صمیمی مامانه. با دخترش که اسمش هلیا بود عکس گرفتیم.

عصر امروز مامان جونی اومده بود خونه. من تو بغل بابایی بودم که یهو هرچی خورده بودم بالا آوردم. یه حجم زیاد. مامان و بابا دو دقیقه هاج و واج منو نگاه می‌کردن. اول مامانی ترسید و می‌خواست منو ببره دکتر که مامان جونی گفت اشکالی نداره و این باعث می‌شه من به‌تر بشم. راست راستی هم ورم شکمم که به خاطر نفخ بود خیلی خیلی کم شد. خیلی به‌تر شدم و آروم خوابیدم. آرزوی خواب داشتم.

انگار مامانی صبحش پودر رازیانه و نبات خورده بوده. یه دکتر بهش گفته بود این کار رو بکنه چون برای دل من به‌تره. واقعن هم به‌تر بود.

 

 

می‌گم دستای من خیلی جالبند ها...

هیچ‌کس دست نداره که... فقط من دارم! (اینا رو مامانی می‌گه)

این‌قدر دوست دارم با یه دست موهامو بکشم و هم‌زمان به دست دیگه‌ام خیره بشم...

چشامو چپ می‌کنم و هی مامانی رو می‌ترسونم. مامانی هم دستاشو جلوی چشمام تکون می‌ده تا حواسم پرت بشه.

اگه منو  جایی بخوابونن که دورم آزاد باشه(مثلن روی تشکم یا پتوم روی زمین) یه دور کامل می‌چرخم. چه خواب باشم و چه بیدار. کلن خیلی وول می‌خورم و دست و پا می‌زنم. پاهامو تا می‌تونم بالا می‌آرم و محکم می‌زنم به زمین.

مامانی همه چیزو می‌ذاره کف دستم تا لمس کنم. از پلاستیک و توپ و آب گرفته تا گردو و نان و لباس خودش!

 

پیش‌رفتم خوب بوده... نه؟

 

 

 

حالا زنگ تفریح:

مشغولم. مزاحم نشین! (۲۲آبان)

اولین خنده های پیاپی من (۲۷ آبان)

 
 

سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387

خاطرات ماه اول زندگی من + دو تا عکس

 

9 و 10 شهریور 87:

موقعی که تو شکم مامانی بودم جام تنگ بود. خیلی تنگ. یه دفعه دیدم یکی پاهای منو گرفت و منو برد توی یه جای روشن. پاهامو گرفته بود تو هوا... مات و مبهوت بودم که زد تو کمرم و من هم زدم زیر گریه... بعد هم دو تای دیگه هی منو فشار دادن... مثلن می‌خواستن منو تمیز کنن. هی من گریه می‌کردم و هی اینا یه چیزی می‌گرفتن جلوی صورتم و من بی‌حس می‌شدم. بعد منو پیچیدن لای یه چیزی.... صدای مامانم نمی‌اومد. من مامانمو می‌خواستم. منو بردن یه جایی و دو تا خانوم(که بعدن فهمیدم مامان بزرگ‌هام هستن هی قربون صدقه‌ام می‌رفتن و یکی‌شون لباس تنم کرد. یه چیز سفتی هم پیچیدن دورم. بعد از یه مدت یکی منو گذاشت تو بغل مامانم. داشتم از گرسنگی می‌مردم. هرچی زبونم رو در آورده بودم فابده نداشت. مامانی بهم غذا داد. من هم با حرص و ولع مکیدم. آخیش... خوش‌مزه بودا... همه دورم جمع شده بودن. یکی می‌گفت چه‌قدرشکل مامانشه... یکی دیگه می‌گفت چه‌قدر پف داره... هی اومدن و رفتن... من هم اصلن چشامو باز نکردم. آخه خیلی روشن بود. من اذیت می‌شدم. تو شکم مامانی تاریک بود.

اون چیز سفت همه‌اش دورم بود. گفتم از تو شکم در اومدم راحت شدما! تا یه ذره وول می‌خوردم و جام باز می‌شد دوباره سفتم می‌کردن. هی شیر خوردم و گریه کردم...

صبح که شد مامانی به مامان جون گفت بازش کن... بعد راحت شدم و خوابیدم تا ظهر که مامانی لباسمو عوض کرد و رفتیم خونه‌ی باباجون.

راستی اول صبح هم یه خانومی اومد و یه چیزی کرد تو گوشام. گفت برای تست شنواییه. ده روز دیگه دوباره باید منو بیارن برای همین تست.

من گرمایی هستم و از لباس زیاد خوشم نمی‌آد ولی یه عالمه کلاه و روسری سرمه چون نباید سرما بخورم.

شب هم عمه و مامان بابایی اومدن پیشم و بهم کادو دادن و یه عالمه قربونم رفتن.

 

11 شهریور 87:

خواب بودم که یه چیزی رفت تو بازوم... تا خواستم بجنبم یه چیز تیز هم رفت تو پام. این بود که جیغم بلند شد. بعد یه چیزی ریختن تو دهنم. یه خورده مزه مزه‌اش کردم و ساکت شدم و خوابم برد. این‌جور که مامانی می‌گه، به این چیزا می‌گن واکسن. اینا برای اینه که من مریض نشم.

بعدش با مامانی و مامان جون و بابایی رفتیم مرکز بهداشت. یه پرونده‌ی بهداشتی برام تشکیل دادن. هی دور سرم رو اندازه گرفتن، پاهامو صاف کردن تا قدمو اندازه بگیرن... وزنم هم شده بود 2850 گرم. می‌گن همه‌ی بچه‌ها اولش وزن کم می‌کنن.

بعدش هم مامانی به بدنم روغن زد تا خشکی پوستم کم بشه.

شب هم آقاجون(بابای بابایی) و شوهر عمه با عمه و عزیز خانوم(مامان بابایی) اومدن پیشم.

بعدشم تا صبح خوابم نبرد و نذاشتم کسی بخوابه.

 

12 شهریور 87:

بازم منو بردند بیرون. برای یه چیزی که بهش می‌گفتن تست غربال‌گری. من خواب بودم که دو بار پاشنه‌ی پام سوخت... بار سوم خیلی درد گرفت. من هم جیغ زدم و گریه کردم. مامان‌جونی به مامانم گفت دو بار اول که نیدل زدن به پاش خون نیومده. بعد نیدل رو عوض کردن و مشکل حل شده. سومیه تیزتر بود که من جیغ زدم خوب...

من  چه خواب باشم و چه بیدار، با دستام حسابی صورتمو می‌مالم. ناخن‌هام هم خیلی تیزند. مامانم یه دست‌کش دستم کرده که صورتمو زخم نکنم. امروز برای اولین بار اونا رو با قیچی برام کوتاه کرد.

راستی نافم هم بالاخره افتاد. بعد ازظهر بود که نافم کنده شد. مامانی می‌گه می‌خواد نگهش داره!!!

امروز عصر شیر مامانی یه مزه‌ای می‌داد. دوستش نداشتم. توی یک ساعت سه دفعه شیر خوردم و هی دیدم مزه‌اش خوب نیست. گذاشتمش کنار. شب پی‌پی‌ام یه ذره آبکی شد. تا صبح هم گریه کردم و نخوابیدم. یه خورده از شیرم رو هم برگردوندم.

 

13 شهریور 87:

دلم هنوز درد می‌کرد. پی‌پی‌ام هنوز آبکی بود. بعد از ظهر که می‌خواستن پمپرزمو عوض کنن دو بار پشت سر هم پی‌پی کردم. بعد هم دوباره استفراغ کردم.مامانی ترسید و گفت باید بریم دکتر. منو بردن دکتر. اون‌جا معلوم شد مامانی آش رشته خورده بوده. مامانی هی می‌خواد همه چی بخوره که من عادت کنم. خوب خوشم نمی‌آد. تازه مامانی به دکتر گفت تمام نخود و لوبیای آش رو ریخته دور. ولی سیر توی آش بوده که من بوی اونو دوست نداشتم. این شد که مامانی شیرشو دوشید و ریخت دور. بعدش من تونستم شیر بخورم. اصلن از اون شیر بوگندو خوشم نمی‌اومد.

شب برای اولین بار منو بردن حمام. اگه بدونین آب‌بازی چه کیفی داره... نمی‌دونین که... اول مامانی رفت تو حمام. خودش حمام کرد و وقتی حمام گرم شد مامان جونی منو برد تو. من توی حمام ساکت و آروم بودم. یه کیفی داشت که نگو. منو تمیز کردن و خوب پوشوندن. آخر شب هم شیر خوردم و شب از ساعت 5/1 تا 5 صبح خوابیدم.

ما فعلن خونه‌ی مامان جونی هستیم و من توی تخت پارکم کنار تخت مامانی می‌خوابم. بابایی شبا می‌ره خونه و هر روز عصر تا شب می‌آد به ما سر می‌زنه.

 

14 شهریور 87

مامانی می‌گن من امروز خوش اخلاق بوده‌ام. من که نمی‌دونم خوش اخلاق چیه ولی می‌دونم امروز بیش‌تر خوابیده‌ام و وقتی هم بیدار بوده‌ام کم‌تر کرده‌ام و بیش‌تر بازی. عصر که مامانی منو تمیز کرد، قبل از این‌که پمپرزمو ببنده پی‌پی کردم و شلوار مامانی کثیف شد. مامانی مجبور شد بره حمام. وقتی رفت من دوباره گرسنه‌ام شد و این‌قدر جیغ زدم که مامانی مجبور شد با عجله از حمام بیاد بیرون و به من شیر بده. این شد که مامانی تصمیم گرفت شیرشو بدوشه تا من شیر خوردن رو بدون مامانی یاد بگیرم. من هم خوشم نیومد که هی ذره ذره و با قاشق بهم شیر دادن. من دوست دارم مک بزنم. شب که مامانی دوباره بهم نونو داد من با عصبانیت نگاهش می‌کردم. مامانی ازم ترسید و گفت تو رو خدا غضب‌ناک نگاهم نکن!!!

من چشمامو به زور باز می‌کنم و وقتی که بازشون می‌کنم همه هجوم می‌آرن تا چشمامو ببینن. رنگ چشمام توسیه. درست رنگ چشمای مامانی وقتی که اندازه‌ی من بوده. تا بیدار می‌شم عین اونایی که هیچ‌وقت غذا نخورده‌ان، دهنمو باز می‌کنم و هول می‌زنم برای نونو. تازه قشنگ یادمه دفعه‌ی قبلی از کدوم نونو شیر خورده‌ام و سرمو به همون طرف قبلی می‌چرخونم ولی مامانی از یه ور دیگه بهم نونو می‌ده. وقتی هم شیرمو خوردم و تموم شد، مامانی یا مامان جونی باید بیست دقیقه راه برن و بزنن توی پشتم تا من یه آروغ کوچولو بزنم. مامانی می‌گه یه حوصله‌ی حسابی می‌خواد و یه گوش تیز!

با این‌که الان تابستونه، مامان‌جونی منو خیلی می‌پوشونه. هی می‌ترسه سرما بخورم و همه‌اش می‌گه تا روز چهلم(شش هفتگی) باید گرم نگه‌داشته بشم. من تحمل می‌کنم... عیب نداره...

راستی من به صدا خیلی حساسم. حتی صدای قاشقی که توی بشقاب بخوره منو از جا می‌پرونه.

 

 

17 شهریور 87

امروز شناس‌نامه‌ی من صادر شد. بابایی از دی‌روز دنبالش بود.

 وقتی بابا به آقاهه که توی ثبت احوال بوده می‌گه می‌خواد اسم منو بذاره آرشیدا، آقاهه می‌گه باید چک کنه ببینه این اسم توی لیست هست یا نه.بابایی به آقاهه می‌گه تو سایت ثبت احوال دیده و مطمئنه که هست. ولی آقاهه بازم بررسی می‌کنه.

عصر دوستای صمیمی مامانی اومدن که منو ببینن. من هم فقط خوابیدم تا بگم بچه‌ی مودب و آرومی هستم. هر چی مامانی با دوستاش جیغ زدن و خندیدن، من خواب بودم. تازه خاله نوشین با هلیا اومده بود که دو ماه و نیم از من بزرگ‌تره. ولی خاله ندا، آرتین رو نیاورده بود. آرتین یک سال و دو ماه از من بزرگ‌تره و توی انگلستان زندگی می‌کنه. خاله نجمه و خاله زهرا هم به‌قول مامانی شوهر نداره که! راستی شوهر چیه؟

 

18 شهریور 87

امروز از صبح دلم درد می‌کرد. اولش نمی‌دونستن چه‌ام شده. ولی بعد فهمیدن و بهم گریپ میکسچر دادن که به‌تر شدم.

 

19 شهریور 87

صبح زود منو بردن برای تست دوم شنوایی.  نتیجه‌ی تست غربال‌گری هم اومد و من هیچ مشکلی ندارم.

بابایی دفترچه‌ی بیمه‌ام رو هم گرفت. ولی... خانومه اسممو اشتباهی نوشته آرسیدا. بعد هم گفته دفترچه که تموم شد بگین تا توی بعدی درستش کنم!

 

20 شهریور 87

باز هم دل درد شدید داشتم و بهم گریپ میکسچر دادن تا خوب بشم.

 

21 شهریور 87

مامانی منو تنها گذاشت تا با بابایی برن چند تا چیز کوچولو بخرن. بازم مامان جونی با قاشق بهم شیر داد و من بدم اومد و نق زدم. وقتی مامانی بعد از یک ساعت برگشت، چسبیدم بهش و خودمو لوس کردم و تا تونستم نونو خوردم.

مامان ساعت 1 شب بهم نو نو داد. خوردم و خوابیدم ولی از ساعت 45/1 باز دلم درد گرفت. هی گریه کردم و نق زدم و به خودم پیچیدم تا 5 صبح که یه خورده بالا آوردم و دلم راحت شد. بعدش نونو خوردم و به‌تر خوابیدم.

این روزا خیلی‌ها می‌آن دیدن من. ولی وقتی اونا می‌آن من همه‌اش خوابم. اون‌وقت شب تا صبح بیدارم و نمی‌ذارم مامانی بخوابه.

 

24 شهریور 87

منو بردن مرکز بهداشت. اول خواب بودم. گذاشتنم توی یه سینی. وزنم 500 گرم زیاد شده بود.  قدم 3 سانتی‌‌متر و دور سرم 1 سانتی‌متر.

من خوش اخلاق بودم. خودشون نخواستن. یه چیز باریک گذاشتن زیر بغلم و به مامانم گفتن دستمو محکم بگیره. خوب من هم خوشم نیومد و جیغ زدم!!!

اینم بگم که تو این مدت هر کاری کردن که منو گول بزنن و بهم به‌جای نونو پستونک بدن، گول نخوردم. خیال کرده‌ان من نمی‌فهمم؟

 

25 شهریور 87

دل دردم داره خیلی اذیتم می‌کنه... تا 5 صبح نخوابیدم. هم خودم اذیت شدم هم مامانی.

26 شهریور 87

امروز اومدیم خونه‌ی خودمون. وسایلمون رو جمع کردیم و با مامانی و بابایی و مامان جونی اومدیم خونه‌ی خودمون. این‌قدر در و دیوار رو نگاه کردم تا خسته شدم و خوابم برد! اینم بگم که اولین و بیش‌ترین چیزی که توجه منو جلب کرد عکس عروسی مامانی و بابایی بود که هی زل زدم بهش و با نگاه تعقیبش کردم.

 

28  شهریور 87

من دی‌شب اصلن نخوابیدم. هی جیغ زدم و گریه کردم. هی مامانی و بابایی منو  تکون دادن و راه بردن. صبح ساعت 5/9 تازه خوابم برد.

 

1 مهر 87

از 5/1 شب بیدار بودم و جیغ زدم. خیلی درد دارم خوب... چی‌کار کنم. نه گریپ میکسچر فایده داره نه کاراوی میکسچر.

آخرش مجبور شدم پستونک رو قبول کنم. زیاد هم چیز بدی نیست. آخه هی دوست دارم نونو رو بمکم. هی دلم درد  می‌گیره  و زیاد می‌خورم. مامانی می‌گه پستونک چیز خوبیه.

 

2 مهر 87

یه روز من خوب خوابیدما! مامانی به بابایی گفت ترسیده که نکنه من مشکلی داشته باشم. نمی‌ذارن آدم خوش اخلاق باشه‌ها...

 

3 و 4 مهر 87

 شب رو که خوب نخوابیدم. هی بیدار شدم و شبر خواستم و نق زدم و بد اخلاقی کردم. هی دل‌درد داشتم. روز هم حالم خوب نبود. تا 5/10 صبح بیدار بودم. مامانی و بابایی هی منو تکون دادن... بغل کردن و راه رفتن... صبح هم که مامانی تنها بود. هی بهم گریپ میکسچر دادن ولی باز هم حالم به‌تر نشد. من فقط از خستگی خوابم می‌بره. اگه خوابم عمیق باشه هیچ صدایی از خوای بیدارم نمی‌کنه فقط با صداهای ناگهانی از جا می‌پرم. اینو هم بگم که خوابم برام خیلی مهمه. خیلی برای خوابم ارزش قائلم! هنوز هم جلوی مهمونا خوب می‌خوابم و شب بیدارم و مامانی و بابایی هم باید با من بیدار باشن!

 

7 مهر 87

سه روزه که من اصلن نمی‌خوابم و گریه‌های شدیدم همراه با جیغ مامانم رو می‌ترسونه. دلم خیلی درد می‌کنه و با هیچی خوب نمی‌شم. با مامانی و بابایی رفتیم دکتر.  دکتر بهشون گفت که من خیلی نفخ دارم. یه خورده کمکم کرد که باد شکمم خالی بشه و بالاخره شب رو خوب خوابیدم. بهشون گفت برام colic ail   بخرن تا خوب بشم. یه آزمایش ادرار هم برام نوشت. حالا مامانی مونده که چه‌جوری نمونه ادرار منو بگیره!

 

8 مهر 87

یه روز زودتر رفتیم برای چک‌آپ یک ماهگی.

وزن: 150/4 کیلوگرم

قد:55 سانتی‌متر

دور سر: 5/36 سانتی‌متر

توی مرکز بهداشت این‌قدر جیغ زدم که همه به مامانی گفتن خدا به دادت برسه!

بعدش رفتیم خونه‌ی مامان جونی و مامانی و مامان جونی تصمیم گرفتن از من نمونه ادرار بگیرن. تا عصر 5 تا کیسه ادرار خراب شد  تا تونستن ازم نمونه بگیرن. تو یکیش پی‌پی کردم... یکیشو پا زدم و خراب کردم... یکیش ریخت و به زور 50 سی‌سی ادرار گرفتن. عصر نتیجه‌ی آزمایش رو سریع گرفت و بردن دکتر. دکتر گفت من عفونت ادرار دارم و باید دارو بخورم!

 

 

 پ. ن.: البته بعد معلوم شد که عفونت ادراری ندارم. گویا نمونه تمیز نبوده.

 

 

 اینم یه زنگ تفریح چون چشماتون خسته شد:

من و چند تا از عروسک هام (۲ آبان ۸۷)

در حال تماشای مامانی (۸ آبان ۸۷)

 

 

 

 
 

شنبه یازدهم آبان 1387

بازم عکس

این مامان من هی فقط عکس می‌ذاره. می‌گه هنوز وقت نداره خاطرات این دو ماهو بنویسه. نمی‌ذاره خودمم بنویسم. می‌بینین تو رو خدا؟ تازه می‌گه من نمی‌ذارم.

علی‌الحساب یه عکس داشته باشین از من اکتیو.

بای.

 
 

سه شنبه سی ام مهر 1387

نتیجه ی مسابقه

آخ جون...

دوست جون من اول شده! تبریک میگم!

 
 

یکشنبه چهاردهم مهر 1387

می شه من هم بازی؟؟؟

اول یه عکس از من با چشمای باز

 

بعدشم من از مسابقه ی خواب آسمونی خبر نداشتم...  خاله مهسا می شه منو هم اون گوشه ها جا بدین؟

 

اینا برای مسابقه:

عکس اولی

عکس دومی

 

اگه منو شرکت بدین ممنون می شم.

 
 

جمعه بیست و نهم شهریور 1387

عکس من

سلام.

من بعد از ۲۰ روز به مامانم اجازه دادم که بیاد و از من بنویسه.

البته همه اش تقصیر من نبودها...

فعلن این عکسا رو ببینید تا بعد بیام و از خودم و پیشرفت هام براتون بگم.

خنده ی من

من خوابم

بازم خوابم!

البته فکر نکنید من خیلی می خوابم... نه! فقط تو بیداری این قدر همه رو مشغول می کنم یا وول می خورم که عکس گرفتن یادشون بره!!

این عکس ها مال ۵-۴ روز پیشه.

 

 
 

شنبه نهم شهریور 1387

من اومدم

 

 اسم من   آرشیدا  است.      

من روز  ۹ / ۶ / ۸۷ ،ساعت   ۱۱:۱۳ قبل از ظهر  توی بیمارستان اردیبهشت شیراز و با عمل سزارین به دنیا اومدم.

قدم   ۵۰ سانتی‌متر و وزنم    ۳۱۰۰ گرم بود. اندازه دور سرم هم ۳۵ سانتی متره .

 

 

مامانم می‌گه هروقت که حالش به‌تر بشه عکس منو می‌ذاره.

 

 

فعلن خدانگه‌دار همگی.

 

 

 

 
 

Weblog Themes By Pars Theme